 |
|
 |
|
Nicht die Gabe ist kostbar sondern die Liebe mit der sie gegeben wird.
-- chinesisches Sprichwort
|
|
|
|
|
| Autor |
Nachricht |
|
|
Titel: Ich habe meine Tochter mit meinen eigenen Händen verbrannt..
Verfasst am: 05.11.2005, 00:07 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 10. Jan 2005
Beiträge: 405
Wohnort: el mundo
|
|
Salam ihr lieben,
Ich habe die folgende Geschichte auf einer anderen Web-Site gelesen und irgendwie hat sie mich berührt...Wenn ihr Zeit habt, dann könnt ihr sie euch mal durchlesen...
دخترم را با دستان خودم آتش زدم
تا حال فکر میکنم آلوده با بدبختی ها هستم . و از دستان ام بوی خون و جنایت بمشامم میرسد. هیچ احساس آرامش نمی کنم و همواره در یاس و نا امیدی بسر می برم.
اکنون هم بی نهایت پشیمان استم واین همه وقایع را بی توجهی خودم می دانم. دخترم بیگناه است. این من بودم که خوب و بد روزگار را نفهمیدم. هیچ مادری حق ندارد که جگر گوشه اش را بیرحمانه جزا بدهد.
اشک از چشمان زرمینه جاری بودو همان طوریکه به دیوار تکیه داده بود حرف میزد.
دخترم هم ملامت بود چرا او این کار را کرد؟
چرا با پسران ولگرد ارتباط گرفت و حرفش به جای کشید که با او فرار کند؟
باز خود را سرزنش کرده میگفت:نه من مقصرم در تربیه دخترم کوتاهی کردم هیچگاه او را نفهمانده بودم که دوستی با پسران کار خوبی نیست.و خویش و اقوام ما از آن نفرت دارند و نمی توانیم چنین اعمال را تحمل کنیم.
من هم فکر نمی کردم دخترم چنین کاری بکند که باعث بدنامی اش شود. درست است که او آزادمنش تربیت شده بود. اما ما در خانه قیودات خاصی داشتیم. وقتی دخترم مکتب می رفت در آن محیط قسمی دیگری خو گرفته بود.
من به صفت یک مادر مهربان به کار های خصوصی اولاد هایم کاری نداشتم. دختر و پسرم هر کاری که میکرد یا هر جای که می رفت صرف از من اجازه میگرفتند. و من هم برایشان اجازه می دادم و ممانعت نمیکردم. زیرا فکر می کردم که قید گیری بالای اولاد ها خرابی ببار می آورد. اما حالا پشیمانم و با خود می گویم که ای کاش قید گیری میکردم و به دخترم اجازه رفتن به مکتب را نمی دادم.
دخترم شبنم 16 سال داشت و از جوانی خوبی بر خوردار بود همه او را دوست داشتند و پسران دور و نزدیک از او خواستگاری میکردند. اما من تصمیم داشتم که تا 18 ساله نشده او را به شوهر ندهم. زیرا خودم به سن وساله بسیار کم که هنوز خوب و بد را نمی دانستم ازدواج کردم و با جنجال های زیادی مواجه شدم. و نمی خواستم که دختر عزیزم به مشکلات روبرو شود. او ناز پرورده و مغرور بود و در صنف دهم درس می خواند.
پسر بزرگم بسیار بد خوی و عصبی مزاج بود. او علی الرغم نسبت به من و شوهرم همواره دخترم را تحت تعقیب قرار میداد. وبالای کار های منفی اش او را سرزنش میکرد. اما من همواره جانب دخترم را میگرفتم و پسرم را سرزنش میکردم.
اگر گاهی دخترم گاهی با دختران همسایه و یا همصنفی هایش به صدای بلند خنده میکرد بردارش او را مورد توهین و تحقیر قرار میداد.
همواره جنجال های در زندگی داشتیم که حل ناشدنی بود من دخترم را نصیحت میکردم که مطابق خواست برادرت رفتار نما و او را نرنجان و فضای خانه را بر هم نزن. اما دخترم همواره با برادرش جنگ و جنجال میکرد و سر وصدای هر دو بلند میشد.
من کار خانه را خودم انجام میدادم و دخترم را برای درس خواندن و آینده درخشان به مکتب میفرستادم.
یکروز دخترم مطابق وقت معین هر روز بخانه نیامد. همه پریشان شدیم. پسرم ر غالمغال براه انداخت که بار ها می گویم که او را به مکتب نمان اما تو هیچ توجه نمکنی.
پسرم همان طور با سرو صدا از خانه بیرون شد. ساعتها سپری شد. چیزی به شام نمانده بود که پسرم موهای دخترم را در درست گرفته و او را کشان کشان بخانه آورد. من تنور را آتش نموده و آماده گی نان پختن را داشتم. با عجله برخواستم و دخترم را از دست پسرم آزاد نموده گفتم: آخر چی گپ است چی رخته چی پاشیده؟ بعد خطاب به دخترم گفتم:
تو با اینوقت کجا بودی؟ چرا ناوقت آمدی؟ کجا رفته بودی؟
دخترم خاموش بود و زار زار گریه میکرد و چیزی نمیگفت. پسرک با عصبانیت گفت: دخترته در حالیکه با یک بچه نا معلوم سوار موتر بود و به جای نا معلومی میرفت پیدا کردم. خدا رسوایش کرد و یکی از رفیقایم بریم گفت که خواهرت کته سلیمان گریخته و به پاکستان میره برو که مه همین حالا هر دوی شان ره دیدم که همسو میرفتند. می دانی مادر ای خواهر مه نیست او را می کشم. ای دختر مره پیش کل دوست و رفیقایم مره بد نام ساخت. پسرم داد میزد و میگفت: ای دختر بینی ما را بریده و ما را ده ای کوچه سرخم ساخته زندگی سرش حرام است.
اما با این همه سروصدای پسرم دخترم با بی حیایی گفت: حالی دیموکراسی اس مه او بچه ره دوست دارم. ما هر دو عروسی میکنیم. او پیسه نداره که مره خواستگاری کنه. از همین خاطر مره فرار میداد. مه خودم همرای او موافقه کردم. خودم همرایش رفتم گناه سلیمان نیست. وقتی سیلی محکمی برویش زدم با فریادی که تصورش را نمکردم گفت: حالا من که همین کار را کر دم هر کاری که از دست تان بر می آید دریغ نکنید من از شما تیر استم و از او بچه نی.
پسرم با خشونت لگد محکمی نثار دخترم کرد. دخترم به تنور خانه گریخت. پسرم از عقب اش دوید. من هر دو شان را دشنام داده و نفرین شان میکردم. دخترم با حماقتی که باور نمیشد به پدرش لعنت فرستاد من با مشتی برویش زدم و در حالیکه از خود بیخود بودم و نمی دانستم که چی میکنم دخترم را در تنور انداختم . دخترم جیغ میکشید و من دست ام را دراز کردم واو را از روی تنور بلند کردم. دفعتا" با دیدن روی سوخته دخترم از هوش رفتم و دیگر ندانستم که چی شد.
وقتی به هوش آمدم با بیتابی دخترم را صدا زدم و بغض گلویم ترکید و به گریه شدم. آنها مرا آرام ساخته شوهرم گفت: دختر خوب است تو مواظب خودت باش.
فردا که خوبتر شدم آرام آرام بر خواستم و به دهلیز آمادم دیدم که پسرم نشسته و در موردی با پدرش حرف میزند. با دیدن من پسرم برخواست و بازوی من را گرفته و نزد داکتر برد. داکتر بعد از دیدن من مرا رخصت کرد. بخانه رفتم و دخترم در خانه نبود. با سر و صدا پرسیدم دخترم کجاست؟ دخترت سوخته و در شفاخانه بستری می باشد.
با عجله گفتم که مرا نزد او ببرید. می خواهم او را ببینم به پا های شوهرم افتادم.
عصر همان روز شوهرم من را به شفاخانه برد و قتی داخل اطاق شدم دخترم را با سر و روی بنداژ پیچ شده روی تختی یافتم. تنها سوراخ دهن و دو چشمش دیده می شد. با گریه و مهر مادری سر و رویش را بوسیدم . و همان دم اقرار کردم که دخترم با دستان خودم آتش زدم. و زار زار به گریه شدم.
داکتران مرا از اطاق بیرون کشیدند. در روز های بعد صحت دخترم کمی خوبتر شد او می توانست حرف بزند و نان بخورد. هر روز نزدش میرفتم و او را نوازش نموده می گفتم: دخترم چرا اینطور کردی؟ دخترم قبول کرد که گناه خودش است و دستانم را بوسید و از من عذر خواست.
از اینکه تکلیف دخترم بسیار زیاد بود داکتران گفتند که به همین زودی خوب نمیشود. و اگر زخم هایش هم خوب شود مشکلاتی زیادی خواهد داشت.
من و شوهرم بسیار پریشان بودیم. در همین هنگام یک داکتر امریکای مانند یک فرشته نجات به سر وقت ما رسید او که در همان شفاخانه وظیفه اجرا میکرد دلش به حال دخترم بسیار سوخت . همان داکتر دخترم را به شفاخانه ایساف انتقال داد و برای ما وعده داد که او را تحت عمل جراحی قرار میدهد و دختر به بسیار زودی خوب خواهد شد.
حالا هر لحظه انتظار صحت یاب شدن دخترم را میکشم . و از دیگر مادران مثل خودم میخواهم که مانند من در تربیت اولاد هایشان غفلت نکنند. و از معلمان مکاتب هم تمنا دارم که به دختران درس اخلاق بدهند تا آنها فریب هر کس ونا کس را نخورند و به سر نوشت بدی چون دخترم مبتلا نشوند. |
_________________ No es oro todo lo que reluce...
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 05.11.2005, 09:10 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 29. Jul 2005
Beiträge: 367
Wohnort: Hamburg City
|
|
Eine wirklich traurige Geschichte.
Eine Frage an euch Mädels - Was würdet ihr machen, wenn eure Tochter sich so verhält und von Demokratie spricht ? |
_________________ Lezate ke dar afwe ast, dar Enteqaam nest !!!
|
| |
|
|
|
 |
Mrs.Khatarnook
|
|
Titel:
Verfasst am: 05.11.2005, 11:16 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 08. Mai 2005
Beiträge: 629
Wohnort: Geheim!!
|
|
Salam!
Würde jemand so freundlich sein, und mir auf Detusch übersetzen was da steht? Kann kein Afg. lesen. lol  |
_________________ Eifersucht ist eine Leidenschaft, die mit Eifer sucht,und leiden schafft!
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 05.11.2005, 19:22 Uhr
|
|

Anmeldungsdatum: 22. Okt 2004
Beiträge: 848
|
|
Eine ganz schlimme, traurige aber auch bezeichnende Geschichte, kann ich da nur sagen! Mir bleibt da leider lediglich übrig, nachdenklich zu resümieren, daß der traurige Vorfall leider immer noch die schier unlösbare Lage und die althergebrachte Vorstellung der meisten Leute in der afghanischen und auch in Teilen der iranischen Bevölkerung widerspiegelt. Diese fußen bekanntlichermaßen auf jahrhundertealte und althergebrachte Traditionen und Gepflogenheiten. Hiernach stellt ein unverheiratetes Mädchen eine absolute Schande dar, die sich in dieser Art und Weise verhält, wie dieses Mädchen hier, und die sich nicht strikt, konsequent und streng vorgegebenen, gesellschaftlichen und religiösen Richtlinien, Regeln, Normen und Rahmenbedingungen folgend, an die alten, ehrbaren und ungeschriebenen Gesetze und Traditionen hält und sich diesen nicht bedingungslos unterwirft, die ich hier aber nicht nochmal alle einzeln aufführen möchte. Lediglich sei angemerkt, daß westliche Normenvorstellungen nicht nur kein Kriterium darstellen sondern zudem auch noch größtenteils allgemein verpönt und keineswegs vereinbar mit dem eigenen Wertekatalog sind und daher in der Regel abgelehnt werden. Ob in Teilen zu Recht oder zu Unrecht, will ich hier keinesfalls beurteilen!
Bemerkenswert ist allerdings, daß die Mutter nach diesem unglücklichen Vorfall zunächst tiefe Reue zeigt, was sie ihrer Tochter letztendlich angetan hat aber auch wiederum die Tatsache, daß sie am Ende doch noch mit sich selbst hadert und versucht, die eigentliche Schuld von sich zu weisen, indem sie in dem gesellschaftl. (Fehl)verhalten der Tochter für den Unfall die alleinige, ausschlaggebende Ursache sehen will. Selbst die Tochter gesteht ja am Ende reumütig ein, selber an dem Unglück schuldig gewesen zu sein.
Beruht die Geschichte auf wahren Begebenheiten? Und wenn ja, wo hat sich der Vorfall denn eigentlich zugetragen? Vielleicht in Herat, nahe der iranischen Grenze oder auch in den östlichsten Grenzregionen Irans? Oder handelt es sich hierbei um einen Zeitungsartikel? Der Text ist denn, bis auf einige wenige ungewöhnliche Passagen, in einem relativ sauberen "iranischen" Farsi verfasst. |
|
|
| |
|
|
|
 |
parwana2005
|
|
Titel:
Verfasst am: 06.11.2005, 19:18 Uhr
|
|

Anmeldungsdatum: 25. Sep 2005
Beiträge: 51
|
|
Ich glaube ,das ist eine erfundene Geschichte.Ich glaube nicht,dass eine afghanische Mutter ihr eigenes Kind verbrennen kann.Hat eine Frau nicht das Recht,den Mann, den sie heiraten will, selbst zu wählen?  |
|
|
| |
|
|
|
 |
parwana2005
|
|
Titel:
Verfasst am: 07.11.2005, 09:03 Uhr
|
|

Anmeldungsdatum: 25. Sep 2005
Beiträge: 51
|
|
salam Dostan
ich habe die Nacht schlecht geschlafen,wegen dieser Geschichte, ich habe mir die ablauf dieser Geschichte bildlich vor gestellt. Da ist eine Tochter,die als eine autonome Person das eigene Schicksal nicht in die eigene Hand nehmen darf.
Der Sohn, der um die Macht und Ansehen in der Gesellschaft zu kämpfen hat,um sich selbst definieren zu können.
Ich frage mich:
Wie so wird in unsere Gesellschaft die wichtige Entscheidung für uns getroffenz.B. Heiraten?
Warum wir immer noch Sklaven unerer Traditionen sind?gemeint ist hier (die negativen Traditionen, wir haben durchaus sehr vielen , guten und positiven Traditionen.)
Warum heisst es immer "Das sollst Du sein" und wo bleibt die Selbstbestimmung "Das will ich sein"?
Sind wir nicht gefangene in unser selbstgebautes Gefängnis, in dem wir uns mit falschen Ehrgeiz gefangen halten?
Nicht die Geschichte hat mir mein Schlaf gefraubt, sondern diese Erkenntniss.Wer weiss ,wieviel solchen traurigen Geschichten noch unausgesprochen sind.
Wenn ich noch mehr solchen geschichten zu hören oder zu lesen kriege,werde ich wo möglich nie mehr schlafen können.
 |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 07.11.2005, 12:20 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 10. Jan 2005
Beiträge: 405
Wohnort: el mundo
|
|
Salamchen...
Freut mich, dass sich doch einige die Zeit genommen haben, um die Geschichte zu lesen. Ich habe diese Geschichte unter der Rubrik "Kurzgeschichten" gefunden, und insofern glaube ich nicht, dass speziell diese Story von einer wahren Begebenheit handelt, aber ich könnte mir durchaus vorstellen, dass ähnliche Vorfälle oder bestimmte Denkweisen und gesellschaftliche Normen den Verfasser dazu bewegt haben, diese Geschichte zu schreiben...
@ parwanajan
Es tut mir Leid, dass diese Story der Auslöser von einigen Gedanken war, die dir schlaflose Nächte bereitet haben , aber vielleicht war ja genau diese Erkenntnis, zu der du gekommen bist, auch das Ziel des Autors. Die Fragen, die du gestellt hast, sind in der Tat mehr als berechtigt, und stell dir mal vor: Wenn irgendwann jeder/jede einzelne von uns anfangen würde, sich genau dieselben Fragen zu stellen, dann würden wir wahrscheinlich eines Tages in der Lage sein, diese Fragen zusammen zu beantworten und uns von den Ketten zu befreien, die wir uns selbst angelegt haben...
@ madame gefährlich ;-)
Wenn ich mal die Zeit finde, dann werde ich die Geschichte übersetzen, aber vielleicht kannst du sie dir ja bis dahin von jemandem vorlesen lassen... |
_________________ No es oro todo lo que reluce...
|
| | | | | |