Afghan Community :: Afghanistan, Gesellschaft, Unterhaltung, Tradition Forum
English German   Salam, Wilkommen bei Afghan-Info.Net, Guest jan! Samstag, 11. Oktober 2008
 
News News Slideshow Slideshow Chat Englisch Forum FORUM Deutsch Forum Afghan Music Afghan-Music Movie-Portal Live TV-Portal Movie-Portal Movie-Portal

Navigation

|- Home

Events

Oktober 2008
S M D M D F S

Kontakt

Zitate

Durch Zweifel gelangen wir zur Wahrheit.

-- Marcus Tullius Cicero

My Gallery

Landschaft

DSC007101.jpg

Neues Thema eröffnen   Neue Antwort erstellen
Vorheriges Thema anzeigen Druckerfreundliche Version Einloggen und PMs lesen Nächstes Thema anzeigen
Autor Nachricht
Gast
Titel: Gedichte in Dari und Pashto  BeitragVerfasst am: 26.11.2004, 10:34 Uhr






SALAAM BA HAMA-E SCHUMA AZIZAN,

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Issa
Titel:   BeitragVerfasst am: 26.11.2004, 10:55 Uhr
Aktives Mitglied



Anmeldungsdatum: 17. Okt 2004
Beiträge: 10

Bahar jan, sehr schönes Gedicht.


Zuletzt bearbeitet von Issa am 17.04.2005, 23:55 Uhr, insgesamt ein Mal bearbeitet
 
 Benutzer-Profile anzeigen Private Nachricht senden  
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 26.11.2004, 11:13 Uhr






Danke schön Issa jan,


درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز



LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 03.12.2004, 11:34 Uhr






SALAAM DOSTAN!!!!!!!!



حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد


BA ARZE ADAB
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 06.12.2004, 11:03 Uhr






SALAAM BA HAMA DOSTAN WA AZIZAN,

pule shekasta!!!

beru, dar ra ba rue eshq, bastam
az aan suze ke dar del bud,rastam

beru az ien rah, bar gashtan mahal ast
ke man dar pusht sar, pul raa shekastam

BAHAAr
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Paiman
Titel:   BeitragVerfasst am: 07.12.2004, 09:38 Uhr
Site Admin



Anmeldungsdatum: 07. Jun 2004
Beiträge: 1885
Wohnort: Austria
دوستان عزیز،
من وقتی کتابی را مطالعه کردم،درجمع مقالات شعراین شاعربزرگمرد درحافظه ام نشست.
بااحترام
پیمان


زخاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده افتادگی کن چوخاک

حریص و جهانسوزوسرکش مباش
زخاک آفریدندت آتش مباش

چوگردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک

چوآن سرفرازی نمود،این کمی
ازآن دیو کردند،ازاین آدمی

_________________
©2003 - 2008: Paiman
Wenn niemals Du in Sorge um den anderen brennst,
verdienst Du nicht, dass Du Dich einen Menschen nennst.
 
 Benutzer-Profile anzeigen Private Nachricht senden E-Mail senden Website dieses Benutzers besuchen MSN Messenger  
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 07.12.2004, 13:39 Uhr






SALAAM,

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش


LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 08.12.2004, 09:01 Uhr






SALAAM BAHAMA DOSTAN AZIZ,



بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر
عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد


LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 08.12.2004, 09:05 Uhr






SALAAME DOBARA,



روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست


LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 27.12.2004, 09:55 Uhr






SALAAMUNA,

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی


LG
BAHAAR
 
   
Antworten mit Zitat Nach oben
Gast
Titel:   BeitragVerfasst am: 27.12.2004, 10:10 Uhr






ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه‌ای خوش خبر از عالم اسž