| Autor |
Nachricht |
|
|
Titel:
Verfasst am: 20.05.2005, 15:20 Uhr
|
|
|
|
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 20.05.2005, 15:22 Uhr
|
|
|
|
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما درننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقد است کسی را که در این جا
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه خرابی جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 09.06.2005, 16:50 Uhr
|
|
|
|
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 05.07.2005, 21:43 Uhr
|
|
|
|
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 22.07.2005, 13:50 Uhr
|
|
|
|
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 26.07.2005, 18:35 Uhr
|
|
|
|
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
|
|
|
| |
|
|
|
 |
Khoshbakht
|
|
Titel:
Verfasst am: 26.07.2005, 20:58 Uhr
|
|

Anmeldungsdatum: 30. Jun 2005
Beiträge: 34
Wohnort: Essen
|
|
salam doostan gool wa nazanin,
Omed war astom Amesha shad wa Sehatmand bashen...
جهنم است جهنم
جهنم است جهنم، نه نيمروزان است
گلوي كوچه چودلهاي كينه توزان است
به هر كرانه كه بيني ، كفن فروشانند
كه گفته است كه اين شهر جامه دوزان است؟
لباس زال، سزاوار پيكرش بادا!
كنون كه رستم ما نيز از عجوزان است
سلام باد زما كاشفان آتش را
كه روز اول چشن كتاب سوزان است
استاد واصف باختري |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 20.09.2005, 10:06 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 10. Jan 2005
Beiträge: 405
Wohnort: el mundo
|
|
پر ند ه مر د ني ا ست
د لم گر فته ا ست
د لم گر فته ا ست
به ايوا ن مير و م و ا نگشتا نم ر ا
بر پو ست کشيد ه شب مي کشم
چر ا غ ها ى را بطه تا ريکند
چر ا غ ها ى را بطه تا ريکند
کسي مر ا به آ فتا ب
معر فی نخو ا هد کر د
کسى مر ا به مهما نى گنجشک ها نخو ا هد بر د
پر وا ز ر ا به خا طر بسپا ر
پر ند ه مر د نى ا ست ... |
_________________ No es oro todo lo que reluce...
|
| |
|
|
|
 |
Gul-e-Maydan
|
|
Titel:
Verfasst am: 26.09.2005, 15:08 Uhr
|
|


Anmeldungsdatum: 18. Mar 2005
Beiträge: 918
|
|
Das hier ist sehr schön:
خسته ام از حبس ديوار و قفس
خسته ام از هجوم سنگين نفس
خسته ام از ابر و باران و غبار
از طلوع و از غروب اين ديار
خسته ام از ديدن هر منظره
از طبيعت در درون پنجره
خست ام از رفت و آمدهاي دور
از كوير و دشت و صحرا و عبور
خسته ام از خستگي و سادگي
خسته ام از عشق و از دلدادگي
Tip Top dega
Auch das hier gefällt mir:
اينجا شعر آغاز مي شود
كه با نام تو تمام مي شود
اين پروانه از كجا پيدا شد ؟
اينجا ادامه مي يابد
اين پروانه ها چه مي خواهند ؟
اينجا مي خواهد تمام شود
ولي آنقدر پروانه روي كاغذ نشسته است
كه نمي شود نام تو را نوشت
بر ما چه گذشت؟ کس چه میداند |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 02.10.2005, 12:24 Uhr
|
|
|
|
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان
نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانه خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد
من له یقتل داء دنف کیف ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام |
|
|
| |
|
|
|
 |
|
|
Titel:
Verfasst am: 02.10.2005, 12:27 Uhr
|
|
|
|
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد ف | |